EN |
    ورود
   2:09:45 PM

"خدایا به ما ظرفیت و لیاقتی عطا کن که بتوانیم ناشر بخشی از خبری باشیم که تو اراده کرده ای در هستی نشر یابد"
 

1398 / 07 / 22
 
پایگاه خبری وب دا کاشان

به مناسبت گرامیداشت اعیاد شعبانیه:

مصاحبه با علیرضا کبوتری آزاده و جانباز شاغل در دانشگاه

متولد 1349 شهرستان آران و بیدگل در یک خانواده مذهبی و کشاورز

تاریخ اسارت: 29/1/67

تاریخ ورود به ایران:  5/6/69

مدت اسارت: 2 سال و 4 ماه و 9 روز

مدرک تحصیلی: دیپلم

شرح مراحل تحصیل:

دوره ابتدایی در دبستان میرعماد و امام خمینی آران و بیدگل

دوره راهنمایی در مجتمع رزمندگان

و اینک مابقی ماجرا از زبان وی:

حضور در جبهه:

در سال 1365 دوره آموزش بسیج را گذراندم.

اولین دفعه در فروردین 1366 ابتدا به شوشتر و بعد به منطقه کردستان، گردان چهارده معصوم لشکر 8 نجف اعزام و مشغول به فعالیت شدم.

حدود 5/3 ماه در کردستان در پست پشتیبانی عملیات نصر 10 فعالیت داشتم.

دومین بار در تابستان 1366 به منطقه اهواز پایگاه شهدا، واحد مهندسی رزمی لشکر 8 نجف اعزام  و حدود 1 ماه مشغول به فعالیت شدم.

سومین بار در تاریخ 22/1/67 مجدداً به جبهه های جنوب (لشکر 8 نجف) اعزام و همان شب به فاو منتقل و به مدت یک هفته آنجا مشغول فعالیت بودم.

نحوۀ اسارت:

ساعت 10 شب قبل از عملیات به همراه اعضای گردان های لشکر های 25 کربلای شمال، 41 ثارالله کرمان و 17علی بن ابی طالب (ع) پیاده به طرف خط مقدم حرکت و ساعت 6 صبح به محل مورد نظر رسیدیم، زمانی که فرمانده اعلام حمله نمود (من عضو دسته دوم بودم) وارد کانال شدم. ساعت 5/6 صبح عملیات شروع شد و تا ساعت حدود 5/8 به طرف جلو در حال  حرکت بودیم، ساعت 5/10 صبح به محاصره عراقی ها در آمدیم و به ما دستور عقب نشینی دادند، در این اوضاع ما توانستیم تعدادی عراقی را به اسارت درآوریم و تا ساعت 5/12 به حمله ادامه دادیم که با فرمان فرمانده شهید آقای علی اربابی پیاده به طرف عقب برگشتیم (در فاصله زمانی 5/10 صبح تا 4 بعد از ظهر تعدادی از همرزمان به شهادت رسیدند) حدود ساعت 4 بعد از ظهر محاصره عراقی ها تنگ تر شد (فرمانده دسته ما آقای حسین دادائی به فیض رفیع شهادت نایل  شده بود) و ما زیر  باران گلوله و ترکش به طرف عقب در حال حرکت بودیم به طوری که در جلوی من یک خمپاره منفجر شد و باعث پرت شدن من به اطراف شد که تا چند دقیقه به حال خود نبودم و مرتب اعضای بدن خود را معاینه می کردم فاصله 2 کیلومتری  تا اسکله قمربنی هاشم را دویدیم(تیپ 44 قمر)، کنار اسکله توقف کردیم. اسکله به محاصره عراقی ها درآمده بود و قایق هایی که نیروهای ایرانی سوار می شدند را مورد اصابت خمپاره قرار می دادند و منفجر می کردند و کسانی را که زنده می ماندند و شنا کنان به طرف قایق ها و پل در حال حرکت بودند با تیربار به شهادت می رساندند.

در کنار اسکله حدود 100 نفر به شهادت رسیده بودند، تا وسط آب با پل شناور حرکت کردیم که در اثر انفجار، پل شناور واژگون شد، با زحمت زیاد خود را به اسکله رساندم(آب زیادی خورده بودم و بعلت موج انفجار قبلی، بدحال بودم)، به زحمت به طرف جنازه ها رفتم و زیر یکی از جنازه ها در حالی که  تا قسمت گردن در گل بودم خود را پنهان کردم، نیم ساعت طول کشید تا آتش دشمن کم شد. غروب شد حدود 23 نفر زنده مانده بودیم خود را به نگهبانی اسکله رساندیم به پیشنهاد یکی از همرزمان که عقیده داشت در تاریکی حتماً ما را می کشند، تسلیم شدیم (اعضای گردان های 25 کربلای شمال، 41 ثارالله کرمان و...، لشکرهایی که به طرف عراقی ها حمله کرده بودیم)، از کناره اتاقک نگهبانی تا جاده اصلی منتهی به فاو حدود 100 تا 150 متر فاصله داشت که خدا خدا می کردیم ما را نزنند، اثری از عراقی ها نبود به طرف فاو در حال حرکت بودیم که از خاک ریز های دو طرف جاده عراقی ها که تعداد آنها متجاوز از 300 نفر بود با آرپی جی ما را محاصره کردند، قبل از اینکه به ما بگویند دست ها بالا، یک نفر با زبان عربی می گفت: با صلوات بیایید. ما را به طرف یک سنگر هدایت کردند، وقتی داخل سنگر قرار گرفتیم تمام مدارک و لباس های خود را زیر خاک پنهان کردیم، تک تک ما را بازرسی کردند و در قسمت دیگری می نشاندند.

پیاده ما را به طرف نخلستانی که در فاصله  یک کیلومتری بود، منتقل و بعد سرشماری کردند و 8 نفر 8 نفر وارد نفربر جنگی کرده و حدود 2 تا 3 کیلومتر، به محوطه ای که قبلا آماده کرده بودند برده و در دسته های پنج نفری قرار دادند و از ما ثبت نام بعمل آمد و بعد، هر پنج نفر به همراه 4 نگهبان به نزدیکی بصره منتقل شدیم به علت  تشنگی و گرسنگی (از شب قبل از حمله تا روز بعد از آن هیچ آب و غذایی نخورده بودیم. بعضی از همرزمان در قسمت اسکله آب آلوده به گل و خون را می خوردند) تقاضای آب کردیم با قنداق اسلحه جواب شنیدیم، حدود 11 االی 12 شب داخل سنگرهای اجتماعی که از چوب ساخته و روی آن با خاک پوشیده شده بود محبوس شدیم.

صبح روز بعد پس از روشنایی هوا، ما را (که حدود450 نفر بودیم)  به 2 تا 3 کیلومتری بصره در 3 اتاق به طول 6 و عرض 3 متر در ساختمانی که شبیه مرغداری بود منتقل نمودند یک اتاق مخصوص مجروح ها و 2 اتاق دیگر را به افراد سالم اختصاص دادند ناگفته نماند که به مجروحان هم رسیدگی نمی شد.

اتاق دارای سقف پلیت و کف آن سیمانی و یک پنجره 100 سانتی متر در 40 سانتی متربود که بعلت فضا و هوای کم، عرق بدن اسیران بصورت بخار از سقف در حال چکیدن بود.

بعد از چندین بار تقاضای آب، سطل زباله ای را از آب پر کردند و به ما دادند اسرایی که از این آب خورده بودند دچار مسمومیت شدند و به علت عدم دسترسی به سرویس بهداشتی از  کنار اتاق که با پیراهن مستور شده بود استفاده می کردند.

از سطل های مذکور به عنوان دستشویی استفاده و جهت خالی کردن به خارج فرستاده می شد و مجدداً که تقاضای آب می کردیم همان سطل ها را آب کرده و به ما می دادند.

دومین روز:

 با ماشین ایفا با دست هایی که از پشت به نرده ی ماشین بسته شده بود ما را در شهرها می چرخانند و برخی با سنگ، چوب و .... ما را مورد ضرب قرار می دادند برخی دیگر گریه می کردند و بعضی هم سوت می زدند و می رقصیدند.

مقابل دبیرستانی ایستادند یکی از بچه های عراقی سنگی به طرف من  پرتاب کرد که من جا خالی دادم و سنگ به سر همرزمم (امیری) که پشت سر من نشسته بود برخورد کرد و باعث جراحت و خونریزی فراوان شد.

 در مسیر جاده زبیر به بصره در حال حرکت بودیم، چپ شدن  وانتی با  بار گوجه فرنگی باعث اذیت و کتک خوردن ما شد.

یک روز  خبرنگاران جهت تهیه گزارش به مقر ما آمدند ما را به یک منطقه بیابانی که با دوربین فیلم برداری می شد، منتقل کردند ابتدا ما را موعظه کردند و در پایان گفتند اسلام  واقعی در عراق است. مجدد به مقر برگشتیم.پنج شبانه روز در آن مقر بودیم و روز سوم با آش حلیم و نون جو خشک از ما پذیرایی کردند.

 نحوه و میزان پذیرایی:

پنج نفر هم زمان، یعنی به مدت پنج دقیقه فرصت داشتند آشی را که شبیه حلیم و بسیار داغ بود به همراه نان جو خشکی که در دیگ ریخته شده بود تناول کنند، بعد از پنج دقیقه به زور اسرا را بلند می کردند.دوبار در پنج روز غذا می دادند.

روز ششم سوار اتوبوسی که پنجره هایش را با ورق فلز پوشانده بودند، شدیم و به زندان اطلاعات استخبارات عراق منتقل شدیم که  با آزار و اذیت بسیار  پذیرایی شدیم. تا ساعت 4 بعد از ظهر روز بعد، بدون لباس ما را نگه داشتند، بعد از آن اجازه پوشیدن لباس به ما دادند. 40 روز در اتاق هایی حدود 9 متر، 35 نفر را جا دادند که جای نشستن و خوابیدن نبود صبح، ظهر و عصر ما را از اتاق بیرون می کردند و کتک می زدند. زخم های کوچک مجروحین قبل از اسارت به اندازه کف دست بزرگ و عفونی شده بود که باندهایی که زمان مجروحیت در ایران بسته بودند می شستند و دوباره استفاده می کردند. بعضی از مجروحین را با تأخیر برای مداوا  می بردند تا زجر زیاد بکشند.

(بعد از اسارت به ترکش ریزی که زمان قبل از اسارت به ساق پایم خورده بودم و سوزش داشت پی بردم(.

بعد از 45 روز اسرا را به اردوگاه 12 تکریت که جدید الافتتاح بود منتقل کردند که هنگام پیاده شدن از اتوبوس 10 نفر عراقی از 5 نفر ایرانی با کابل و باتوم پذیرایی می کردند.

6 ماه اول از اسرا بیگاری می کشیدند، (سنگ ریزه های داخل اردوگاه را جمع آوری می کردیم.گاهگاهی می گفتند این سنگ ها را با مشت به طرف دیگر اردوگاه ببرید). در سال دوم اسارت اذیت و آزار کمتر شد.

 در شش ماه آخر اسارت خبری از کتک و اذیت نبود و فقط بهانه  الکی می گرفتند و جهت اذیت کردن، اسرا را داخل آب فاضلاب می غلتاندند و بعد با کابل کتک می زدند.

وضعیت بهداشت در دوران اسارت:

- 3 الی 4 ماه یکبار حمام می کردیم. صابون به همه نمی رسید افرادی که مسئول (تقسیم غذا و...) بودند صابون بیشتر می گرفتند و بین اسرا پخش می کردند.

در فصل های پاییز و زمستان آب حمام همیشه گرم نبود، به طوری که هر پنج نفر، پنج دقیقه فرصت داشتیم تا دوش بگیریم در صورت طول کشیدن استحمام آب سرد می شد.

سرویس بهداشتی در روز: چون تعداد توالت ها نسبت به افراد کم بود گاهاً یک ساعت در صف بودم. از ساعت 6 شب تا 8 صبح روز بعد از قوطی های پنج کیلویی روغن که در گوشه اتاق با پتو مستور شده بود جهت توالت استفاده می کردیم.

-  وقتی اسرا جهت درمان به درمانگاه مراجعه می کردند، با  داروهای تاریخ گذشته و سرنگ 1000 بار مصرف که با ساولن ضدعفونی شده بود مداوا می شدند.

-    یکی و نصف تیغ را برای 120 نفر جهت اصلاح می دادند که بعد از پایان کار تحویل می گرفتند و در صورت عدم تحویل مجازات می شدیم.

 -   لباس خنک برای زمستان و لباس گرم برای تابستان می دادند.

-   درخواستها بعد از 6 ماه به دستمان می رسید.

 -  بعلت نداشتن مواد شوینده و کمبود آب تمامی بچه ها به شپش مبتلا شده بودند. (شپش ها بین درز لباس ها لانه کرده بودند(

 -  یکی از اسرا که دچار ناراحتی روحی بود شپش ها به صورت مورچه از بدنش بالا می رفتند.

برگزاری مراسم ها در دوران اسارت:

-  موقع نماز دو نفر نگهبانی می دادند تا نماز جماعت برگزار شود.

 - مراسم های مذهبی به صورت مخفی برگزار می شد.

 - در ماه مبارک رمضان شام را برای سحر و ناهار را برای افطار نگه می داشتیم.

ابتکارات اسرا:

-  خمیر نان ها را جدا می کردیم بعد از خشک کردن به کمک اسرایی که در آشپزخانه بودند شکر می گرفتیم  و شیرینی می پختیم.

-  آقای سبز علی-یکی از اسرا که از اهالی شهر امل بود-  با سیم خاردار، زرورق سیگار و خمیردندان، کارهای دندانپزشکی انجام می داد.

 - تقسیم کار بین اسرا انجام شده بود. (مسئول اتاق، افرادی را جهت کارهایی (شستن ظرف، تقسیم غذا، باغچه و....) مکلف کرده بود هر 15 نفر یک نفر مسئول دسته داشتیم که جیره غذایی را تقسیم می کرد).

-  بعضی از اوقات شکر از آشپزخانه بصورت مخفیانه می گرفتند و با استفاده از حلبی و سیم برق، آب جوش تهیه و سپس چایی درست می کردند.

 - داخل باغچه هایی که برای ایرانی ها و عراقی ها مجزا شده بود سبزیجات خوراکی جهت عراقی ها و برای اسرا علف های معمولی کاشته می شد.

 قبل از آزادی با کلیشه، آرم الله پرچم جمهوری اسلامی ایران را تهیه و در زیر جیب پیراهن با دوده حمام نقش زدیم تا زمان تبادل اسرا در مرز با پاره کردن جیب پیراهن و نمایان ساختن آرم الله، جلوی دوربین های خبرنگاران پشتیبانی خود را از جمهوری اسلامی ایران اعلام داریم.

نام اردوگاه:

به علت اینکه اسرا 3 بار شورش کرده بودند به اردوگاه شورشی ها مشهور بودیم، یک دفعه که شورش کردیم بدون لباس جلو تانک ها پشت سیم های خاردار اردوگاه  قرار گرفتیم و خواستار شلیک آنها شدیم.

خاطره شیرین:

بازی والیبال بین اسرا برگزار شد وقتی توپ به بیرون زمین داخل چاله ای از گل افتاد توپ را از چاله درآورده تکان دادم و زیر آن زدم، توپ مستقیماّ روی سر فرمانده اردوگاه (که لب زمین ایستاده بود) فرود آمد و سر او کثیف شد دنبال مقصر می گشتند و پرسیدند که چه کسی توپ را شوت کرد، بعلت اینکه تمامی اسرا را اذیت نکنند خود را معرفی کردیم. مرا 5 روز به انفرادی بردند. قبل از رفتن به انفرادی به مأمور عراقی گفتم: "من اتفاقی زدم" او جواب داد: "به شخص بزرگی زدی." به صورت کشان کشان به انفرادی منتقل شدم، در سلولی با کفی از سیمان که تبدیل به شن و سنگ ریزه  شده بود، طول و عرض 5/1در 5/1 متر، یک پنجره به ابعاد 20 در 20 سانتی متر مرا زندانی کردند. وقتی نشستیم سنگ ریزه ها مرا اذیت کرد. زمان گرفتن آمار (غروب) جهت دستشویی رفتن از سلول خارج و مجدداًَ برگردانده شدم شب اول را مجبور شدم روی زمین بخوابم. صبح بعد از برگشتن از دستشویی فرصت را مناسب دیدم و دور از چشم عراقی ها یک پتو از اتاق عراقی ها که کنار سلول بود برداشتم و داخل سلول گذاشتم، بیرون ایستادم ناگهان سرباز عراقی از پشت دیوار آمد دوباره مرا به زور داخل انفرادی کردند. در زمان انفرادی بعلت اینکه نزدیک آشپزخانه بود غذا به اندازه کافی می گرفتم.

یک شب پزشک عراقی موقع نگهبانی تنها بود در سلول را باز کرد و مرا به اتاقش برد، وارد اتاق شدم  پزشک روی تخت نشست و در حالی که تلویزیون تماشا می کرد از اسم و فامیل و  شهر زادگاهم سوال کرد. سپس  به گماشته اش  (2 تا از اسرای ارتشی ایرانی که کارهای او را انجام می دادند) گفت: برو غذای درجه یک درست کن، رفت برایش املت درست کرد و من  هم مهمان شدم. ( برای یک نفر 12 تخم مرغ)

از زمان اسارت تا آن شب، (حدود دو سال) به علت روشن بودن لامپ ها آسمان و تاریکی شب را ندیده بودم توانستم آسمان و ستاره ها را ببینم. ساعت 12 به سلول رفتم و صبح بعد از اینکه از دستشویی برگشتم دوباره چشم عراقی ها را دور دیدم و توانستم مجله ای از اتاق آنها برداشته و در داخل سلول بگذارم. بعد از گرفتن غذا از آشپزخانه مجدداً به سلول برگشتم.

روز پنجم انفرادی، به یکی از عراقی ها گفتم: "چرا مرا شکنجه نکردید"؟ گفت: "نیم ساعت بعد از خوردن توپ به سر فرمانده، بی سیم زدند و او رفت مأموریت و هنوز برنگشته است. روز آخر که خواستم از سلول خارج شوم پتو و مجله را به جای خودش برگرداندم و بعد به طرف اتاق ها رفتم و موضوع را برای دیگران تعریف کردم که باعث خنده بچه ها شد.(در اتاق ها بسیجی ها منظره می کشیدند(

آموزش های موجود در اردوگاه:

 - آموزش قرآن توسط حاج آقایی از تهران

 - آموزش احکام، توسط آقای رحمانی اهل آران و بیدگل

 - آموزش علوم مختلف

-  خواندن و ترجمه روزنامه های عربی

 - آموزش نوشتن و خواندن زبان انگلیسی توسط آقای رحمانی

تفریحات:

اسرا به چند دسته تقسیم شده بودند:

-  یک دسته هوادار یک اسیر اهل تهرانی بودند فیلم هایی که قبلاّ دیده بود را تعریف می کرد. ( افراد نسبتاَ زیاد بودند)

 - یک دسته هوادار احمد ناخوش (اهل تهران) بودند که ترانه های قدیمی را با مضمون جدید و طنز تغییر می داد.

 - یک دسته در رشته های فوتبال و والیبال بازی می کردند.

 - اسرای حزب الهی، برنامه های مذهبی داشتند.

-  گروه شورشی ها در اتاق ها، کار های خدماتی داشتند (برای انجام کارهای عمرانی از آنها استفاده می کردند و بیشتر به او می رسیدند) و زمانیکه عراقی ها برای خائنین جایزه می گذاشتند تا پاسدارها را لو دهند و 10 بسته سیگار بگیرد بعد از لو دادن یک بسته تحویل می گرفتند.

وقتی یکی از پاسدارها که اهل کرمان بود را  لو دادند ایشان اعلام کرد که من پاسدار نیستم و قیافه ام در اثر کار کشاورزی سوخته است و در جبهه قسمت تدارکات فعالیت داشتم.

ثبت نام صلیب سرخ:

بعد از گذشت 5/2 سال از پایان جنگ خبر آزادسازی اسرا را اعلام کردند.

یک روز صبح تا شب تمامی اسرا که به اردوگاه 11 منتقل شده بودیم در آخرین روز اسارت توسط صلیب سرخ ثبت نام شدیم.

در تاریخ 3/6/69 خانم های سوئدی و نروژی عضو صلیب جهت مصاحبه  وارد اردوگاه  شدند، هیچ یک از اسرا بعلت بی حجابی آنها حاضر به مصاحبه نشدند، زمانی مصاحبه کردند که آنها مجبور به حفظ حجاب شدند.

بازگشت به ایران:

بعد از خبر آزادسازی اسیران دو صف تشکیل دادند یکی برای ماندن در عراق و یکی بازگشتن به ایران، هیچکس در صف ماندن در عراق نرفت.

موقع سوار شدن، عراقی ها یک عدد خودکار و یک قرآن به ما هدیه دادند.

ساعت 9 صبح روز 3/6/69 به تکریت و بعد به بغداد منتقل و بعد به طرف ایران حرکت کردیم، ساعت 5/4 عصر به مرز رسیدیم ماشین ایرانی که با سرنشین پاسدار آمد تمامی فرماندهان عراقی ها خبردار ایستادند حتی بعد از رفتن آن پاسدار، عراقی ها هنوز خبردار ایستاده بودند.

وقتی از اتوبوس پایین آمدیم جیب ها را کندیم تا آرم تهیه شده از دوده نمایان شود وقتی این صحنه را دیدند، از پشت از ما فیلم گرفتند. وقتی وارد اتوبوس ایرانی شدیم با راننده روبوسی کردیم. 200 متر از مرز گذشیتم. بچه ها از اتوبوس پیاده شدند نماز خوانده و زمین را بوسیدیم و دوباره سوار شدیم. از راننده تقاضای آب کردیم از ما پذیرایی گرمی بعمل آمد.

 حدود 5 کیلومتری شهر اسلام آباد مردم به استقبال آزادگان آمده بودند. ما را به اسلام آباد پایگاه الله اکبر بردند و به مدت 3 شبانه روز در قرنطینه تحت معاینه پزشکی قرار گرفتیم.

شب اول بازگشت به ایران در پادگان الله اکبر اسلام آباد در حال دیدن فیلم بودیم که صدای داد و قال به گوش رسید وقتی حادثه را جویا شدیم. تعدادی از اسرا که در زمان اسارت، دیگر اسرا را اذیت می کردند، کتک می خوردند و به سزای اعمالشان می رسیدند

چون جزء مفقودین ثبت نام شده بودیم اسامی خود را به پاسدارهایی که اهل کاشان بودند دادیم تا به خانواده هایمان اطلاع رسانی کنند.

هدایا زمان آزادی:

یک چک 20000 تومان، یک سکه بهار آزادی و 250 تومان پول هدیه دادند و از کرمانشاه با هواپیما به اصفهان بردند و در اصفهان استقبال گرمی از ما شد و از فرودگاه با یک مینی بوس تا سه راه مورچه خورت آوردند سپس به سپاه نطنز رفتیم و بعد از هماهنگی با فرمانده سپاه، وارد سپاه شدیم و امکانات لازم را به ما دادند و از ما پذیرایی شد. از نطنز با خانواده هایمان تماس گرفتیم. خانواده هایمان به طرف نطنز حرکت کردند و ما را به طرف کاشان آوردند. تا میدان 15 خرداد تمامی آزادگان با هم بودیم و بعد به طرف آران و بیدگل حرکت کردیم که در هر دو شهر کاشان و آران بیدگل از ما استقبال گرمی شد و این استقبال طولانی گردید.

خاطره دوران اسارت:

یک روز  اسرا با نگهبان عراقی دست و پا شکسته عربی صحبت می کردند (روی مبلی شکسته و قدیمی نشسته بود) بچه ها به او فحش می دادند و چون او نمی فهمید عکس العملی نشان نمی داد.

نگهبان از اسرا پرسید "امام خمینی برای چی شما را به جنگ فرستاده است؟ یکی از اسرا  جواب زننده ای داد وقتی به او هشدار دادیم گفت:نمی فهمد. مترجم سخن او را چنین ترجمه کرد: "خمینی از کلاس درس او را بلند کرده و به جبهه  فرستاده است."

 از نگهبان پرسیدند "آیا مجروح شدید؟" بدنش را نشان داد که مورد اصابت ترکش قرار گرفته و گفت: فرمانده ی ما می گوید اگر سربازان من مانند بسیجی های ایرانی بودند دو روزه خرمشهر و آبادان را به تصرف در می آوردم.

تعریف نگهبان عراقی ها از بسیجیان:

در حال حرکت بودیم  وقتی امداد گر عراقی خواست یکی از بسیجی ها را که از ناحیه سر و پا مجروح شده بود مداوا کنیم، در حال بلند کردن بسیجی بود که سه نارنجک زیر بدن او منفجر شد و باعث شد که سه نفر کشته و من زخمی شوم و یکی از نگهبانهای عراقی گفت: زنده و کشته بسیجی ها خطرناک است.

بعضی از اسرا در اثر کتک خوردن به شهادت رسیدند.عده ای در اثر اقدام به فرار 2 سال در انفرادی بودند.

در زمان اسارت، چون خانواده ام از من خبر نداشتند هر هفته مراسم دعا می گرفتند و حاج اصغر سرکاری، شاعر و مداح شهرستان آران و بیدگل در این مراسم ها مداحی می کردند:

نوجوان کبوتری مثل گل چو پرپری          جسم نیامد به وطن ای علی جانم علی جانم...

فعالیت های شغلی:

در تاریخ 27/12/69در دانشگاه علوم پزشکی استخدام و در اورژانس شبکه آران و بیدگل به عنوان متصدی امور دفتری مشغول به کار شدم. جهت تغییر پست سازمانی کلاس های آموزشی مربوط را در اصفهان گذراندم. (به علت اینکه در قسمت حسابداری کار می کردم و تمایل به فعالیت در این پست داشتم) و پس از اخذ گواهی پایان دوره حسابداری دولتی، پست سازمانی ام به حسابداری تغییر یافت.

سابقه کار: 21 سال با احتساب سابقه تشویقی 26 سال

تاریخ ازدواج: مهر 70 و ثمره آن 2 فرزند پسر متولد 72 (پیش دانشگاهی) و متولد 74 (اول دبیرستان)

سمتها:

 - مسئول پذیرش اورژانس امام خمینی(ره(

- مسئول آمار اورژانس امام خمینی (ره(

- کارمند امور مالی شبکه (درآمد)

- مسئول رسیدگی به امور حسابداری (اسناد)

اقدام برجسته دوران خدمت:

-  پیگیری اجرای اتوماسیون صندوق های درآمد واحدهای مختلف شبکه بهداشت و درمان آران و بیدگل (به مدت 5 سال از سال 1380 تا 1385)

ساعت : 14:28 -  روز  : دو شنبه  - 12 /  4 / 1391 /  شماره خبر : 30 / تعداد نمايش :747

درج نظر بینندگان نظرات کاربران فایل مرتبط
  درج نظر بينندگان خبر :

نام:   
ایمیل:  
نظر:    

  نظرات كاربران: